نوشته شده در تاریخ جمعه 14 مرداد 1390 توسط چیکا

ظاهر بینی ممنوع

خدا بیامرزدش‌، مسعود از بچه‌های‌ خیابان‌ پیروزی‌ تهران‌ بود. تابستان‌ سال‌63 با هم‌ در گردان‌ ابوذر از لشکر 27 حضرت‌ رسول‌ (ص‌) بودیم‌. بچه‌ خیلی‌باصفایی‌ بود. مأموریتمان‌ تمام‌ شد و رفتیم‌ تهران‌. چند وقتی‌ که‌ گذشت‌، رفتم ‌دم‌ خانه‌ شان‌. در را که‌ باز کرد. جا خوردم‌ خیلی‌ خوش‌ تیپ‌ شده‌ بود. به‌ قول‌خودم‌ « تیپ‌ سوسولس‌ » زده‌ بود. پیراهنش‌ را کرده‌ بود توی‌ شلوار و موهایش‌ راهم‌ صاف‌ زده‌ بود عقب‌. اصلاً به‌ ریخت‌ و قیافه‌ توی‌ جبهه‌اش‌ نمی‌خورد. وقتی‌بهش‌ گفتم‌ که‌ این‌ چه‌ قیافه‌ای‌ یه‌، گفت‌: « مگه‌ چیه‌ » یعنی‌ راستش‌ هیچی ‌نداشتم‌ که‌ بگویم‌.

از آن‌ روز به‌ بعد او را ندیدم‌. ندیدم‌ که‌ یعنی‌ نرفتم‌ دم‌ خانه‌ شان‌. حالم‌ از دستش‌گرفته‌ بود از اول‌ دل‌ چرکین‌ شدم‌. فکر می‌کردم‌ مسعود دیگر از همه‌ چیز بریده‌ و جذب‌ دنیا شده‌، آنقدر که‌ قیافه‌اش‌ را هم‌ عوض‌ کرده‌. دیگر نه‌ من‌، نه‌ او.

زمستان‌ سال‌ 65 بود و بعد از عملیات‌ کربلای‌ پنج‌. اتفاقی‌ از سر کوچه‌ شان‌ رد می‌شدم‌. پارچه‌ای‌ که‌ سر در خانه‌ شان‌ نصب‌ شده‌ بود باعث‌ شد تا سر موتور راکج‌ کنم‌ دم‌ خانه‌ رنگم‌ پرید. مات‌ ماندم‌، یعنی‌ چه‌؟ مگر ممکن‌ بود مسعود و این‌ حرفها؟ او که‌ سوسول‌ شده‌ بود. او کسی‌ بود که‌ فکر می‌کردم‌ دیگر به‌ جبهه‌نمی‌اید. چطور ممکن‌ بود سرم‌ داغ‌ شد گیج‌ شدم‌  باورم‌ نمی‌شد. چه‌ زود به‌ او شک‌ کردم‌. حالا دیگر به‌ خودم‌ شک‌ کردم‌. به‌ داغ‌ بازیهای‌ بی‌ موردم‌. اشک‌کاسه‌ چشمهایم‌ را پر کرد خوب‌ که‌ چشمانم‌ را دوختم‌ به‌ روی‌ مجله‌، دیدم‌ زیرعکس‌ مسعود که‌ لباس‌ زیبای‌ بسیجی‌ تنش‌ بود، نوشته‌اند:

« شهید بی‌ مزار مسعود... شهادت‌ عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه‌ »

نوشته : چیكا



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 تیر 1390 توسط چیکا

سلام، به خاطر تاخیر یك هفته ای از تون معذرت میخوام این هفته دو تا لطیفه از زمون جنگ براتون نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.
زدم، نزدم!
وسط‌ عملیات‌ خیبر، احمدی‌ خودش‌ را آماده‌ کرد تا هلیکوپتری‌ را که‌ از روبرو می‌آمد، هدف بگیرد. هلیکوپتر که‌ به‌ خاکریز نزدیک‌ شد، احمدی‌ موشک‌ را روی‌ دوش‌ گرفت‌ و پس‌ از نشانه‌گیری‌ آن‌ را شلیک‌ کرد. موشک‌ از کنار هلیکوپتر رد شد. خوب‌ که‌ نگاه‌ کردم‌ دیدم‌ هلیکوپتر شروع‌ کرد به‌ شلیک‌ موشک‌. احمدی‌ که‌ دود حاصل‌ از شلیک‌ موشک ها را دید، به‌ خیال‌ اینکه ‌موشک‌ خودش‌ به‌ هلیکوپتر اصابت‌ کرده‌، کف‌ دست هایش‌ را به‌ هم‌ ‌کوبید وتوی‌ خاکریز بالا و پایین‌ ‌پرید و با خوشحالی‌ گفت‌:
ـ زدم‌ زدم‌... زدم‌ زدم‌...


ولی‌ تا موشک های‌ هلیکوپتر روی‌ خاکریز خورد و منفجر شدند، احمدی‌ که‌ دید بدجوری‌ خراب‌ کرده‌، برای‌ اینکه‌ ضایع‌ نشود و خودش‌ را کنترل‌ کند، باهمان‌ حال‌ شادی‌ و خنده‌ و در حالی‌ که‌ دست‌ می‌زد ادامه‌ داد:
ـ زدم‌ زدم‌... نزدم‌ نزدم‌... نزدم‌ نزدم‌...

                                                             آقای زورو
جثه‌ ریزی‌ داشت‌ و مثل‌ همه‌ بسیجی ها خوش‌ سیما بود و خوش‌ مَشرَب‌. فقط‌ یک‌ کمی‌ بیشتر از بقیه‌ شوخی‌ می‌کرد.البته اونم تا اندازه ی خودش نه بیش از اندازه سعی‌ می‌کرد دل‌ بچه ها را شادکند.

از روزی‌ که‌ آمد، اتفاقات‌ عجیبی‌ در اردوگاه‌ تخریب‌ افتاد. لباس های‌ نیروها که‌ خاکی‌ بود و در کنار ساکهای شان‌ افتاده بود، شبانه‌ شسته‌ می‌شد وصبح‌ روی‌ طناب‌ وسط‌ اردوگاه‌ خشک‌ شده‌ بود. ظرف‌ غذای‌ بچه‌ها هر دو، سه‌ تا دسته‌، نیمه‌های‌ شب‌ خود به‌ خود شسته‌ می‌شد. هر پوتینی‌ که‌ شب‌بیرون‌ از چادر می‌ماند، صبح‌ واکس‌ خورده‌ و برّاق‌ جلوی‌ چادر قرار داشت‌...
او که‌ از همه‌ کوچکتر و شوختر بود، وقتی‌ این‌ اتفاقات‌ جالب‌ را می‌دید، می‌خندید و می‌گفت‌: بابا این‌ کیه‌ که‌ شب ها زورو بازی‌ در می‌آره‌ و لباس‌ بچه‌ها و ظرف‌ غذا را می‌شوره‌؟
و گاهی‌ هم می‌گفت‌: آقای‌ زورو، لطف‌ کنه‌ و امشب‌ لباس های‌ منم‌ بشوره‌ وپوتین هام‌ رو هم‌ واکس‌ بزنه‌.

بعد از عملیات‌، وقتی‌ "علی‌ قزلباش‌" شهید شد، یکی‌ از بچه‌ها با گریه‌ گفت‌: بچه‌ها یادتونه‌ چقدر قزلباش‌ زوروی‌ گردان‌ رو مسخره‌ می‌کرد؟ زورو خودش‌ بود و به‌ من‌ قسم‌ داده‌ بود که‌ به‌ کسی‌ نگم‌.

                                                                                                          نوشته : چیكا



نوشته شده در تاریخ جمعه 17 تیر 1390 توسط چیکا

مهندس شرمنده اتم

توی محلمون یه آقایی بود كه از تیپ و قیافه اش معلوم بود سپاهیه سن و سال زیادی ام  نداشت بیست و هشت نه سالش به زور می شد ولی با این حال یه خونه داشت كه چند میلیون می ارزید هر روز صبح هم هم یه سرباز میومد میبردش و شبها می آوردش خلاصه اینكه بد نمی گذشت واسش. یه روز كه با بچه ها سر كوچه  نشسته بودیم یه هو این آقاهه پیداش شد رو به جواد كردم و گفتم: آقا جواد نگاه كن هم سن و سال تو هستش ببین چقدر مفت و مجانی داره با پول بیت المال حال میكنه صبح راننده اش میاد میبره شب ام میاردتش خونه و زندگی و زن و بچه هم كه داره و لی تو چی هنوز كه هنوزه آس و پاس داری واسه خودت وِل میگردی. جواد سری خاروند و گفت: عیبی نداره داداش دوره دوره ایناست نوبت ما هم میرسه صبر كن. رامین كه اون ته  نشسته بود برگشت و گفت: پول مفت كه خوردن نداره الان تو این محل بهترین خونه رو اون داره خدا میدونه تو سپاه چیكار میكنن.

ساعت 9 صبح بود بابا كه چند دقیقه ای نمی شد رفته بود بیرون تا نون بخره زود برگشت خونه و گفت: خانم انگاری كسی تو محل فوت كرده؟ مامانم با تعجب گفت: كی؟ كدوم همسایه؟ بابام گفت: نمی شناسمش دو سه تا خونه اون ور تر از ما، همون خونه بزرگه. تا این و شنیدم پیرهن مو تنم كردم و رفتم بیرون بچه ها همشون جمع بودن رفتم كنار رامین و گفتم: رامین چی شده كی مرده؟ رامین كه داشت توی خونشونو نگاه میكرد گفت: بابا میگن نمرده  شهید شده  نگاهی  بهش كردم و با خنده گفتم: شهید! اینا هم شورشو در آوردن هر كی تو رختخوابش می میره میگن شهید! یه هو چند تا سرهنگ از خونه ی سپاهیه اومدن بیرون داشتن با هم حرف میزدند یواشكی رفتم كنارشون تا ببینم قضیه از چه قراره یكی شون برگشت و گفت: جناب سرهنگ چی شده شما تو جریان كامل ماجرا هستین؟ كِی مهندس و زدن كجا این اتفاق افتاده؟ سرهنگه كه داشت گریه میكرد گفت: صد بار به مهندس گفتم بابا  از بالا دستور اومده برات محافظ بزاریم ولی تو گوشش نرفت كه نرفت هی گفت من كی ام كه محافظ برام بزارین خدا خودش محافظه ماست حالا بیا و درستش كن جواب زن و بچه شو چی بدیم.

محلمون خیلی شلوغ شده بود نگاهی به حیاطشون انداختم یه سرباز كه قیافه اش برام خیلی آشنا بود و دیدم، آره راننده ی این سپاهیه بود كه هر روز میومد میبردش سریع رفتم و گفتم: سلام سركار تسلیت میگم  ببخشید میشه بگین چی شده؟ با تعجب گفت: مگه خبر ندارین؟ دیشب تو محلتون مهندس و ترور كردند. گفتم: ترور برای چی آخه؟ سرباز برگشت و گفت: بابا جناب سروان صالحی هم مهندس بود هم مخترع، تا حالا چند تا سیستم موشكی و هواپیماهای رادار گریز و از این جور چیزها  طراحی كرده  بود واسه همین فك كنم ترورش كردن. همین طور كه داشت میگفت یك نفر صداش زد تا برن بنر رو بزنن به دیوار، بنر رو كه باز كردن روش نوشته شده بود « شهادت مهندس علی صالحی را به جامعه سپاه پاسداران و جامعه ی علمی كشور تبریك و تسلیت عرض می نماییم. »  كوچه پر شده بود از سرباز و نظامی و ماشین هاشون كه یه هو یه كامیون بزرگ هم وارد كوچمون شد سرباز كه داشت با میخ بنر و محكم میكرد گفتم: ببخشید این كامیون برای چی داره میاد؟ گفت: فك كنم اومدن وسایل های مهندس و ببرن شهرستان شون آخه مهندس بچه شهرستان بود این خونه رو هم اجاره كرده بود  تا زن  و بچه اش راحت باشن والا خودش زیاد اهل تشریفات و این حرفها نبود.

نگاهی به بنر  روی دیوار انداختم عكس زیبایی داشت انگاری داشت واسه آدم لبخند میزد آروم  رفتم كنار عكسش  و گفتم: مهندس شرمنده اتم حلالم كن.

نویسنده: چیكا

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 تیر 1390 توسط چیکا

حلبچه و یادگارش

سلام بچه ها این مطلب  رو به عشق حضرت ابولفضل بزرگ جانباز اسلام كه هفته ی بعد چهارم شعبان  ولادتش هست نوشتم و تقدیم میكنم به تموم جانبازهایی كه خیلی بی ادعا دارن تو این جامعه زندگی میكنن بدون اینكه كسی ازشون خبر داشته باشه .

عصر ساعت هفت بود كه با بچه ها سر كوچه نشسته بودیم و داشتیم از درس و دانشگاه حرف میزدیم كه یه هو  یه ماشین سرعتشو كم كرد و از جلومون رد شد یه نفر جلوی  ماشین نشسته بود كه قیافه اش خیلی ترسناك بود انگار كه تمام صورتش آب جوش ریخته بودن خیلی بد قیافه بود آدم از صورتش می ترسید تا این صحنه رو      بچه ها دیدند همه زدن زیر خنده، علی زود شكلك شو در آورد و عماد ام گفت: اگه شب بیاد خواب آدم ، وای چی میشه آدم زهر ترك میشه همین طور كه بچه داشتند می گفتند نگاهی به داخل كوچه انداختم ماشین چند تا خونه اون ور تر از خونه ی ما نگه داشت. به ساعتم نگاه كردم قرار بود برم نون بگیرم از بچه ها خداحافظی كردم و رفتم.

صبح ساعت هشت كلاس داشتم سریع از خواب پا شدم و كیف مو برداشتم و رفتم. كوچه خیلی خلوت بود دم در خونه نشستم تا كفشامو بپوشم دیدم یه خانمی دست یه بچه ی معلولی رو گرفته انگاری داشت می برد مدرسه طفلی بچه سرش اصلاً رو تنش بند نمی اومد همش داشت وِل می خورد  خانمه تا منو دید گفت: همسایه ببخشید یه لحظه می تونید به من كمك كنید سریع بلند شدم  و گفتم: بله خواهش می كنم. گفت: بی زحمت كمك كنید همسرمو سوار ویلچرش كنم تنهایی نمی تونم. رفتیم تو خونشون یه آقایی كه پشتش به طرف ما بود داشت قرآن میخوند  خانمه گفت: حاج آقا اگه آماده شدین بریم؟ مرد گفت: گفتم كه تنهایی نمی تونید شما برین من بعداً میرم دكتر. زنه برگشت و گفت: نه تنها نیستم این آقا پسر همسایه مون  اومده كمك دستش درد نكنه. تا آقاهه اینو شنید برگشت به طرف ما و لبخندی  زد،  وای یه لحظه شوكّه شدم این همون آقایی بود كه دیروز تو ماشین دیدیمش و با بچه ها كلی پشت سرش حرف زدیم  و خندیدیم. اصلاً صدای مهربونش به اون قیافه اش نمی خورد سلام دادم  و  رفتم جلو و زیر كتفشو گرفتیم  و  سوار ویلچرش كردیم  برگشت و گفت: آقا پسر شرمنده به زحمت افتادین گفتم: نه بابا وظیفمون بود نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و پرسیدم: ببخشید آب جوش ریخته صورتتون؟! بعده اینكه خودشو رو ویلچر مرتب كرد خندید و گفت: آره بیست سال پیش صدام تو حلبچه با شیمیایی سمپاشیش كرده تا مور و ملخ روش جمع نشه، یادگار اون موقع است. نترسیدی كه؟ منم تبسمی زدم  و گفتم: نه، ولی خیلی نامردی كرده خدا لعنتش كنه.

ویلچر و هل دادم و آوردم جلو درشون خانمه رفت تا در و قفل كنه دختره همین طوری جلو ی در منتظر ایستاده بود تا اینا بیان، آقاهه رفت سراغش و سرش رو دو دستی گرفت و گفت: فدات شم خیلی اذیت داره هان؟ اشك جلو چشمامو گرفت دختره كه سرش همین طوری وِل  می خورد خنده ای كرد و از صورت باباش بوسید و رفتند...

نویسنده:چیكا



نوشته شده در تاریخ جمعه 3 تیر 1390 توسط چیکا

 یه همایش

سلام به همه ی چیكا دوستای عزیز مرسی از نظرهایی كه به من میدید، راستی سه تا مطلب: اولاً این مطلبمو هر چند زیاده ولی بخونید حتماً خوشتون میاد. دوما:ً من روزهای پنجشنبه  آپ میشم پس پنجشنبه شبها حتماً بهم سر بزنی.د سوما:ً بعضی از دوستها  كه پرسیده بودن منبع مطلب هام  از كجان بهشون میگم منبع شون كتاب داستانهای كوتاه چیكا هستند كه انشاله تو آینده نزدیك قراره چاپ بشه.

چند روزی میشد كه توی دانشگاه وِل وله افتاده بود كه سه شنبه قراره یه همایشی با موضوع « استاد، دانشجو و خانواده » برگزار شه. خیلی از بچه ها  بی تابی میكردند واسه اون روز و قرار بود كه با مادرهاشون بیان ولی من آرزو میكردم كه این همایش برگزار نشه. همیشه احساس حقارت میكردم كه مادرم توی دانشگامون خدمتكاره واسه همین تو این دو سالی كه اونجا درس میخوندم هیچ كس نفهیمده بود كه مرضیه خانم مادرمه یعنی با خودش هم طِی كرده بودم كه دوست ندارم توی دانشگاه كسی بفهمه كه ما مادر و فرزندیم واسه همین همیشه تو خونه هم باهاش بحث داشتم ولی چاره چی بود باید خرج خونه رو در میاورد. بالاخره اون روز نحس (سه شنبه) رسید همه ی مهمونا  اومده بودند اكثر بچه ها با مادرهاشون بودند حتی بعضی ها خواهراشونو هم آورده بودند سالن همایش پر پر بود ولی من خودم تنها توی گوشه ای ازسالن نشسته بودم. لیلا دوستم ازم پرسید: چرا تنها اومدی پس مادرت كو؟ ترسیدی بشناسیمش شیطون؟ برگشتم و گفتم: نه بابا مامان دیشب حالش یذره بد بود واسه همین نیومد در ضمن آدم  این طوری  راحت تره.

مراسم یك ساعتی میشد كه شروع شده بود واقعاً برنامه های جالبی داشتند از سخنرانش گرفته تا ... نگاهی به پشت سرم انداختم سالن همچنان پر پر بود یه خانمی كه اون ته سالن پشت سر همه با یه سینی استكان سر پا ایستاده بود نظرمو به خودش جلب كرد دقیق تر شدم انگار آشنا بود آره حدسم درست بود مادرم بود كه  اون ته ایستاده بود سریع رومو برگردوندم تا یه لحظه نبینه منو.

آخرهای برنامه بود نوبت به اهدای جوایز رسیده بود مجری از پشت تریبون گفت: قبل از اینكه دعوت كنم از خانم دكتر سازگار تا بیان برای گرفتن هدیه شون لازمه خدمت دوستان عرض كنم كه خانم دكتر این هفته طبق برنامه شون توی پاریس كلاس داشتن فقط و فقط بخاطر مراسم امروز ما تشریف آوردند تهران كه بنده  جا داره از طرف دانشگاه و تمامی دوستان ازشون تشكر كنم، در این لحظه دعوت میكنم از محقق و اندیشمند عزیزمون سركار خانم دكتر سازگار برای دریافت هدیه شون با تشویق مرتب. همه شروع كردند به تشویق و سوت زدن  خیلی آرزو  داشتم كه در آینده مثل دكتر سازگار باشم واقعاً  استاد به تمام معنا بودند استاد .

 خیلی با كلاس رفتند بالای سن تا جایزشونو  بگیرن همه داشتند همین طوری دست میزدن و سالن پر از شور بود كه یه هو خانم دكتر میكروفون  و  از مجری گرفتند و با همون لهجه ی فرانسوی شروع به فارسی حرف زدن كردند و گفتند: من از همه شما عزیزان تشكر میكنم واقعاً شما نسبت به بنده لطف دارین ولی بنده اجازه میخوام در این مراسم از یه خانمی كه  شماها خوب میشناسیدش و نسبت به بنده حق استادی دارن نام ببرم و كادمو به ایشون هدیه بدم هر چند ایشون تو این دانشگاه سمت خاصی ندارن  ولی  چند سال پیش یه حرفی رو  به  من زدند كه من تا حالا از هیچ  استادی نشنیده بودم و حرف ایشون تو زندگی شخصی و اجتماعی  من واقعاً خیلی تاثیر داشته  واسه همین همیشه از ایشون به عنوان استاد خودم یادم كردم  و خواهم كرد همه ی مجلس هیجان زده شده بودند كه استاد داره از كی حرف میزنه؟ احساس میكردم خانم نباتی رئیس دانشگامونو میگه ولی اون كه سمت داشت! استاد نگاهی به این ور و اون ور انداخت و گفت: من از خانم مرضیه سادات میخوام اگه توی سالن تشریف دارن بیان بالای سن و كادوشونو بگیرن. یه لحظه رنگ از چهره ام پرید همه تعجب كرده بودند "خانم مرضیه سادات" استاد چی داشت میگفت احساس كردم خواب دارم میبینم استاد اسم مادر منو صدا زد نگاهی به پشت سرم انداختم آره خودش بود مادرم سینی استكانها رو گذاشت روی یه صندلی و با همون مانتو و مقنعه اش كه اتو نداشتند رفت بالای سن، تا دكتر مادرمو دید باهاش روبوسی كرد و جایزه شو دو دستی  به مادرم داد هر دو تاشون لبخند میزدن همه جای وجودمو عرق سردی گرفته بود. مادرم  بین اون همه آدم پیرتر و لاغرتر از همه و به نظر میرسید كمرش از بس كار كرده بود داشت یواش یواش خم میشد استاد دست مادرمو و گرفت و تو همون جلو كنار خودش نشوند حالا اون جلو نشسته بود و من عقب، احساس عجیبی داشتم از خجالت میخواستم زمین باز شه و برم توش چشامو رو هم گذاشتم و رفتم توی حس .

 یه لحظه یه احساس سردی روی پیشونیم كردم زود چشمامو باز كردم مادرم بود كه داشت از پیشونیم می بوسید آروم كادو رو گذاشت روی دستام و گفت: دخترم نترس كسی ما رو نمیبینه بیا این مال تو من كه به جز تو كسی رو ندارم، این بار واقعاً از خدا میخواستم تا  یه جورایی منو از این دنیا ببره تا چشمم به چشمهای قشنگ مادرم نیافته خیلی شرمنده اش شده بودم  از رو صندلیم بلند شدم و افتادم روی پاهاش و زار زار گریه كردم  و داد زدم عزیز منو ببخش .

نویسنده: چیكا

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 خرداد 1390 توسط چیکا

آخه مامان، كفشهای زینب خیلی كهنه شدند

اتوبوس خیلی شلوغ بود به زور سوار شدم و همون جلو كنار راننده سر پا ایستادم. همین طور كه ایستاده بودم دیدم یه پسر بچه ای ته اتوبوس دو سه شاخه گل دستش گرفته و داره میفروشه با هزار مكافات خودمو به پشت رسوندم تا یه شاخه از گلهاشو بخرم  تا من برسم همشو فروخته بود و فقط یه شاخه دستش بود رفتم كنارش و گفتم: آقا پسر چند میفروشی؟ پسره برگشت و گفت: هزار تومن ولی این واسه خودمه فروشی نیست. یه پنج هزاری از جیبم در آوردم و دادم بهش و گفتم: حالا سخت نگیر اینو بده من تو خودت بعداً میخری آخه واقعاً خیلی قشنگه، پسره برگشت و یه نگاهی به ته اتوبوس انداخت و یه نگاهی به پنج هزاری توی دستم و شاخه گل رو بهم داد.

اتوبوس نگه داشت و همه پیاده شدند یك ماهی میشد كه سر مزار همسرم نیومده بودم مثل همیشه راهمو از داخل مزارها انداختم. اونقدر سر پا ایستاده بودم كه كمرم درد میكرد رفتم و زیر سایه یه درخت نشستم احساس كردم از پشت سرم صدایی داره میاد برگشتم و یه نگاهی به پشت سرم انداختم همون پسر بچه ی گل فروش با یه دختر كوچیكی سر مزار نشسته بودند انگار خواهرش بود، دختره كه داشت گریه میكرد رو به پسره كرد و گفت: آخه چرا فروختی هان؟ اون گل سهم مامان بود الان مامان از دستمون ناراحت میشه پسر بچه كه سرشو پایین انداخته بود و داشت خاكهای قبر مادرشو پاك میكرد گریه اش گرفت و آروم گفت: مامان جون ببخش كه گلِت رو فروختم آخه، برگشت و نگاهی به كفشهای كهنه ی خواهرش انداخت و گفت: آخه مامان، كفشهای زینب خیلی كهنه شدند..

هر دوتاشون داشتند گریه میكردند بغض گلومو گرفت آروم خم شدم و شاخه گلی رو كه دستم بود از همون بالا انداختم روی مزار مادرشون و دور شدم.

نویسنده:چیكا



نوشته شده در تاریخ جمعه 20 خرداد 1390 توسط چیکا

یه خاطره

ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بود زنگ در زده شد، رفتم  تا در و باز كنم  یه خانم میانسالی كه چادر سرش بود پشت در ایستاده بود، در و باز كردم و گفتم: بفرمایید خانم؟ گفت: میخوام آقا رو ببینم. گفتم: خانم الان وقت استراحت آقاست  وقت ملاقات تموم شده برین فردا بیاین از ساعت 10 الی 11. ولی اصرار میكرد كه نمیشه من باید همین امروز آقا رو ببینم.  با تند مزاجی گفتم: " خانم گفتم كه آقا دارن استراحت میكنن  بعده یك ساعت هم جلسه دارن نمیشه لطفاً برین فردا بیاین." تا اینو گفتم زد زیر گریه و گفت: جلسه جلسه بابا من دو تا پسرهامو به خاطر فرمان آقا فرستادم جبهه الانم ازشون خبر ندارم چرا نمی زارین  برم تو ببینمشون. احساس كردم پسراش شهید شدن مجبور شدم برم پیش امام و بهشون بگم چون امام حساسیت خاصی روی مادران شهید داشتن. رفتم پیش امام و گفتم: آقا یه خانمی الان نیم ساعته كه اصرار دارن شما رو ببینن بهشونم میگم فردا بیان  ولی گوش نمیكنن انگاری مادر دو تا شهیده میگه باید امروز ببینه شما رو.

امام كه در حال مطالعه بودن دستی به محاسنشون كشیدن و گفتن: عیبی نداره بگین بیان« ولی كَلتی كه تو كمرش هست و ازش بگیرین.»

سریع با دو تا از خواهرها رفتم جلوی در و گفتم: آقا قبول كردن برید پیششون ولی ببخشید، باید بازرسی تون كنیم رنگ چهره ی زن پریده بود درست همون جایی كه امام گفته بودند یه كلت جاسازی كرده بود. بعد از ملاقات با امام معلوم شد كه از طرف گروهك منافقین ماموریت داشت تا امام رو ترور كنه.

چون 14 خرداد مصادف با سالروز رحلت امام خمینی (ره) هستش خواستیم تا از این مرد بزرگ هم یادی كرده باشیم روحشان شاد و یادشان گرامی باد، امیدوارم خوشتون باید.

نویسنده :چیكا

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 خرداد 1390 توسط چیکا

پیر زنی با كمر نیمه خمیده

بارون تازه شروع به باریدن كرده بود، كاپشنو و پوشیدم و یه نایلون سرم كردم رفتم سر زمین، توی راه حاج عباس رو دیدم كه با موتورش داشت میرفت طرف باغش تا منو دید ترمز كرد و گفت: 

- سلام آقا صالح تو این هوا كجا داری میری؟

سلام حاجی دارم میرم سر زمین

- كدوم، همونی كه گندم كاشتین؟

 - آره همون

- بیا بالا برسونمت منم میرم اون وری

- باشه حاجی دستت درد نكنه

موتور از زمین كنده  شد و راهی شدیم توی مسیر یه هو حاج عباس سرعتشو كم كرد و گفت: صالح صدامو میشنوی؟

 گفتم: آره حاجی

 - صالح  یه حرفهایی شنیدم ازت حقیقت داره؟

  - حاجی چه حرفایی ؟!

- دیشب زری خانم می گفت: یه مدته كه خونه ی ننه ات نمیری؟ آخه چرا؟ گناه داره پیر زن.

- والله حاجی چی بگم آره سه چهار ماهی میشه كه نرفتم، خودت كه میبینی مردم ده چی میگن پشت سرش. خسته شدم از اخلاقش چیكار كنم بهش میگم بابا من پسرتم لااقل به من بگو آقام كجاست، چه بلایی سرش آوردی ولی انگار نه انگار كه داری با اون حرف میزنی همین طوریش كه لال بود حالا بیا اون موقع ببینش! حاجی من دیگه بچه نیستم 22 ساله كه از آقام خبر ندارم نمیدونم كجاست مرده یا زنده است فقط از مردم شنیدم، بچه كه بودم آقا و ننه ام چند روزی رفتن شهر وقتی ام برگشتن دیگه آقام  همراش نبود بالاخره حاجی منم حق دارم بدونم چه بلایی سرش اومده.

اینم كه زبون بسته شده و هیچ حرفی نمیزنه فقط  بلده از كله ی صبح بره سر زمین و شب برگرده فقط كار، كار انگار نه انگار كه خونواده ام داره. راستش و بخوای  حاجی رعنا هم از وقتی كه جدا شدیم راحت شده به اونم فشار میومد، الان خودشو و خودش هركاری ام دلش میخواد خودش بكنه.

- حاج عباس كلاه كاپشن شو گذاشت و گفت: والله چی بگم، آره زندگی با همچین آدمی مشكله ولی چه باید كرد باید تحملش كنی مادرته، حرف مردم ام كه تموم شدنی نیست یه روز میگن اون آقا تو كشته و زبونش گرفته ام یه روز ام میگن نه اون از بچگی اینطوری بود.

 - حاجی تو رو خدا تمومش كن نمیخوام بشنوم، بزار همین طوری كه هست باشه.

باران شدیدتر شد طوری كه حاج عباس نمی تونست موتور را برونه، موتور و کشید کنار روبه من گفت:

- صالح صلاح نیست تو این وضعیت بریم سر زمین هوا خیلی بده نیم ساعت اینطوری بباره همه جا رو سیل می گیره بیا برگردیم دِه .

- باشه حاجی دور بزن بریم .

وارد ده که شدیم، آب همه جای ده رو گرفته بود مردم تو جنب و جوش بودن همه ریخته بودن بیرون تا جلوی سیل رو بگیرن. سقف اتاق ما هم چكّه می كرد سریع رفتم خونه تا درستش كنم یه نایلون بزرگ از رعنا گرفتم و رفتم پشت بام از این بالا همه چیز كاملاً معلوم بود وضعیت دِه خیلی بهم ریخته بود نگاهی به محله ی پایین انداختم، یه پیرزن با كمر نیمه خمیده كه اوركت و پوتین تنش  بود داشت  سر كوچه شون شن  می ریخت تا آب تو محلشون نره همه جاش گِلی شده بود انگار، چند باری زمین خرده بود دلم خیلی به حالش سوخت.

فردای اون روز بارون دیگه قطع شده بود و اوضاع دِه كمی آرام تر، مردم میگفتن باغ های میوه همشون خراب شدن كاپشنمو پوشیدم و به طرف باغ راهی شدم .

سركوچه مون احمد پسر حاج عباس نفس نفس زنان خودش و به من رسوند و گفت: آقا صالح آقا صالح نه نه ات، نه نه ات

گفتم: نه نه ام چی ها بگو طوریش شده؟

- میگن از دیشب همین طوری افتاده وسط حیاط خونه ش.

سریع خودمو به خونه رسوندم. همه ی زنهای محله دورش جمع شده بودند زانو هام به لرزه افتادند جلوتر كه رفتم دیدم همون پیرزنِ قد خمیده كه دیروز اوركت و پوتین تنش بود، نه نه ی من بود. تو این چند ماهی كه پیشش نبودم انگاری خیلی سخت براش گذشته بود هم لاغر شده بود و هم كمرش ام خم ...

عصر اون روز تو مسجد دهمون مراسمش بود مردم دِه زیاد نیومده بودند اِلا چند تا از همسایه هامون اونایی هم كه میومدن بجای تسكین نمك رو زخم میزدند فقط بلد بودن بگن خدا از تقصیراتش بگذره.

سرمو پایین انداخته بودم و با حال روز خودم گریه میكردم كه یه هو دیدم چند تا آقا و خانم وارد مسجد شدن بیست سی نفری میشدن همراه خودشون یه دسته گل و بنر آورده بودند نمیدونستم از كجا اومدند یكی شون جلو اومد و باهام روبوسی كرد و گفت: خدا صبرتون بده.

بعدش بنری كه آورده بودند و زدند به دیوار مسجد روی بنر عكس آقام بود و زیرش نوشته شده بود " درگذشت همسر شهید باقری را خدمت بازماندگانش تسلیت عرض میكنیم "

بغض گلومو گرفت نمیدونستم چیكار كنم فقط یه كسی رو میخواستم تا سرمو بزارم روی پاهاشو گریه كنم  ولی افسوس كه دیگه اون كس نبود و رفته بود حالا من مانده بودم و عده ای مردم ِ...

به درود: چیكا

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 توسط چیکا

ولی انگار از رفتن بابا هنوز خبر نداشت ...

استاد داشت ورقه ها رو تصحیح می كرد و یكی یكی نمره ها رو می خوند تا اینكه رسید به ورقه ی من، اسممو خوند و از زیر عینكش نگاهی بهم انداخت و سری تكان داد. یكی دوباری با هم حرفمون شده بود و منتظر فرصتی بود تا     دِق و دلیش رو سرم در بیاره. برگشت و گفت: آره دیگه كسی كه با سهمیه بیاد دانشگاه از این بهتر نمیشه نتیجه اش میشه این (7) بیا ببر. من نمیدونم كجای دنیا قانونِ كه یكی چند روزی بره جبهه اونم برای چی؟ برای دفاع از وطنش كه وظیفه اش بوده و باید میرفته، حالا بیاد ادّعا كنه كه آقا ما باید تو همه جا جزء اولینها باشیم انگاری این ملت بهشون بدهكارن. بابا به ما چه نمی رفتین! البته دولت ام شكر خدا خودیه و اینا هر سازی میزنن اونام میرقصن. این آدمها تا هفت جد و آبادشونو سیر نكنن دست بردار این مملكت نیستن.

كیفمو برداشتم و گفتم: استاد احترام خودتونو نگه دارین. این برای چندمین بار، من با سهمیه نیومدم اینجا، این نمره هم كه میگین بخاطر مشكلی كه برام پیش اومده بود كم شده خدافظ. در كلاس و باز كردم و زدم بیرون.

تو مسیر خونه كپسول هوای بابا رو كه برای تعویض داده بودم گرفتم، لامصبها قیمتشو چند برابر برده بودن بالا. انگار دیگه نفس كشیدن هم برای این نسل حروم شده .

در خونه رو باز كردم و رفتم تو، مثل همیشه خونه خیلی ساكت بود، زهرا خواهر كوچكم تو گوشه ی اتاق مشغول بازی بود و پدر نیز روی تختش دراز كشیده بود. از پدر فقط یك جسم بی جان مانده بود این روزها دیگر صداها را هم نمی شنوید گویی دیگر از ما بریده بود و در فكر پرواز بود ولی با كدام بال! نگاهی به زهرا انداختم چند ماهی بود كه برایش یك جورچین ساده خریده بودم ولی هنوز كه هنوز بود نتوانسته بود درستش كند، دلم به حالش سوخت یاد  یاد حرف مادرخدا بیامرزم افتادم كه می گفت: احمد صبر داشته باش خدا بزرگ است تو اكنون برای زهرا هم پدری و هم برادر.

هر كدام از پدر یك چیز را به ارث برده بودیم من صبر را و زهرا شیمیایی شدنش را. او هم مثل من و بابا با هم سن و سالهایش فرق داشت. دختری 10 ساله كه قدرت جمع 1+1 را نداشت، شیمیایی بابا درذهن او نیزاثر كرده بود و دیگر قادر به فكر كردن نبود نگاهی به چشمان معصومش كردم هنوز در گوشه ی اتاق داشت با جور چین اش ور میرفت.

غذایی كه از دیشب مانده بود را گرم كردم و ناهار زهرا را دادم، سریع ظرفها را شستم تا امروز لااقل سر ساعت به محل كار بروم چند هفته ای میشد كه منشی آژانس محله یمان شده بودم. از دور نگاهی به چشمان پدر انداختم چشمانی كه به غیر از چشم شبیه همه چیز بودن، شیمیایی كاملاً ذوبشان كرده بود احساس كردم كه از من دلخور است انگار فهمیده بود كه این هفته محاسنش را اصلاح نكرده بودم یا برای زهرا...

  بغض گلویم را گرفت آرام در كنارش تختش نشستم. دلم خیلی پر بود از دانشگاه واستادانش و از این مردم قدر نشناس روزگار. صورتم را روی صورت لاغراش گذاشتم لحظه ای یاد حرفهای استاد افتادم اشك از چشمانم جاری شد و گفتم: بابا برای چه جنگیدی ؟ برای چه كسی ؟ برای اینها كه نمی فهمند! ولی دیگر جوابی نمیداد، خیلی تنهام شده بودم خیلی ، تنهاتر از...

آرام دستم را فشار داد لبخندی زیبا بر لبانش جاری شد و سپس دستم را رهاكرد و صورتش را رو به قبله چرخاند. دیگر واقعاً تنها شده بودم بغض گلویم را گرفته بود میخواستم فریاد بزنم كه ناگهان دستی كوچك از پشت، اشكهایم را پاك كرد. آری زهرا بود خوشحال به نظر می رسید گویا یك ردیف از جور چین اش را چیده بود ، ولی انگار از رفتن بابا هنوز خبر نداشت...

تقدیم به جانبازان شیمیایی



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 توسط چیکا

خاك ریز

خاكریز! چند سال پیش یا بهتر بگم زمون های جنگ همه خوب می دونستن كه باید پشت خاكریز پناه بگیرن و تو وقت مناسب به دشمن پاتك بزنن واسه همین دشمن هم جرات نزدیك شدن به خاكریزها رو نداشت. این شد كه از خاكریز تو ذهنشون یه عقده ساختن و وقت و بی وقت حمله كردند تا خاكریزهامونو ازمون بگیرن كه شكرخدا نتونستن.

ولی بعده چند سال دیگه جریان كاملاً عوض شده بود و ما تو زمان صلح خاكریز ها مونو دو دستی تحویل دشمن دادیم. البته خاكهای اون موقع هم خاك بودن نه مثل حالا كه واقعاً خیلی ریز شدن! اگه به چشم دشمن ام بپاشی ككشون نمی گزه.

حالا دیگه دشمن خاكریز ها مونو یكی پس از دیگری فتح می كنه. خاكریزهایی كه  تو این زمونه  یكی از مهمترین مواضع هر كشوری هستش.ک آره خاكریز فرهنگی، كه ما تقریباً سیزده سال پیش ازش غافل شدیم و دو دستی تحویل استكبار دادیم. حالا بعده گذشت این همه سال تركش هاشو داریم می خوریم. از قدیم راست گفتن كه اگه یه دیوونه یه سنگی رو بندازه توی چاه هزار تا عاقل هم جمع شن نمی تونن درش بیارن! حالا كه خاكریز فرهنگی افتاد دست دشمن انگاری كه فرمان ماشین افتاده دستش، هر جا دلش بخواد میرونه و میره تا جایی كه بنزین تموم كنه و ماشین از كار بیفته. این لامصب ها هم خوب بلدند كه چطوری برونن تا بنزین تموم نكنن. البته اینایی كه من می بینم حالا حالا بنزین تموم نمی كنن چون چاههای لیبی رو هم تازه كشف كردند.

آقا خلاصه سرتونو درد نیارم با این وضعی كه الان تو جامعه داریم تا چند سال دیگه میترسم اصلی ترین خاكریز مون رو هم ازمون بگیرن اونم خاكریز اعتقادها مون هستش كه از چند سال پیش (عاشورای 88 ) براش برنامه ریختن. اگه اینو هم ازمون بگیرن دیگه باید فاتحه ی همه چیزوخوند. پس باید خیلی بیدار باشیم تا خدای ناكرده این خاكریز رو هم از دستمون نگیرن.

چیکا

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 فروردین 1390 توسط چیکا

هرکی می خواد خاکی بشه

خاكریز: كلمه ای كه هر وقت به گوشم خورده احساس كردم كه باید پشتش پناه بگیرم و خودمو از دید همه مخفی كنم.

من چیکام! از امروز قصد دارم معنی خاكریز و تو ذهنم عوض كنم و سلاحمو دست بگیرم و هر چی تو ذهنم هست تو صفحه های سفید كاغذ  با خط  سرخ  پیاده كنم و به همه ی اونایی كه ادعا دارن نسل امروز ایران با نسل گذشته خیلی فرق داره و هر ازگاهی ام فكرهای خام تو كله شون راه میدن، بگم كه ما از همون نسلیم و ادامه دهنده ی راهشون. البته با این تفاوت كه ما تفنگ و خمپاره و... دستمون نیست ولی یه سلاحی داریم كه بُرنده تر از همه ی سلاح های دنیاست، اونم قلممونه.

پس اونایی كه با ما هم عقیده اند قلم هاشونو بردارن و از همین امروز دست به كار شن و كنار ما باشن تا به عالم و آدم ثابت كنیم كه ما از همان نسل بهاریم، و از زمستان ها هراسی نداریم .

منتظر ما باشین با بهترین های شعر، خاطره، داستان كوتاه، دل نوشته، عكس و كلی چیزهای دیگه

به درود چیکا




درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic