نوشته شده در تاریخ جمعه 17 تیر 1390 توسط چیکا

مهندس شرمنده اتم

توی محلمون یه آقایی بود كه از تیپ و قیافه اش معلوم بود سپاهیه سن و سال زیادی ام  نداشت بیست و هشت نه سالش به زور می شد ولی با این حال یه خونه داشت كه چند میلیون می ارزید هر روز صبح هم هم یه سرباز میومد میبردش و شبها می آوردش خلاصه اینكه بد نمی گذشت واسش. یه روز كه با بچه ها سر كوچه  نشسته بودیم یه هو این آقاهه پیداش شد رو به جواد كردم و گفتم: آقا جواد نگاه كن هم سن و سال تو هستش ببین چقدر مفت و مجانی داره با پول بیت المال حال میكنه صبح راننده اش میاد میبره شب ام میاردتش خونه و زندگی و زن و بچه هم كه داره و لی تو چی هنوز كه هنوزه آس و پاس داری واسه خودت وِل میگردی. جواد سری خاروند و گفت: عیبی نداره داداش دوره دوره ایناست نوبت ما هم میرسه صبر كن. رامین كه اون ته  نشسته بود برگشت و گفت: پول مفت كه خوردن نداره الان تو این محل بهترین خونه رو اون داره خدا میدونه تو سپاه چیكار میكنن.

ساعت 9 صبح بود بابا كه چند دقیقه ای نمی شد رفته بود بیرون تا نون بخره زود برگشت خونه و گفت: خانم انگاری كسی تو محل فوت كرده؟ مامانم با تعجب گفت: كی؟ كدوم همسایه؟ بابام گفت: نمی شناسمش دو سه تا خونه اون ور تر از ما، همون خونه بزرگه. تا این و شنیدم پیرهن مو تنم كردم و رفتم بیرون بچه ها همشون جمع بودن رفتم كنار رامین و گفتم: رامین چی شده كی مرده؟ رامین كه داشت توی خونشونو نگاه میكرد گفت: بابا میگن نمرده  شهید شده  نگاهی  بهش كردم و با خنده گفتم: شهید! اینا هم شورشو در آوردن هر كی تو رختخوابش می میره میگن شهید! یه هو چند تا سرهنگ از خونه ی سپاهیه اومدن بیرون داشتن با هم حرف میزدند یواشكی رفتم كنارشون تا ببینم قضیه از چه قراره یكی شون برگشت و گفت: جناب سرهنگ چی شده شما تو جریان كامل ماجرا هستین؟ كِی مهندس و زدن كجا این اتفاق افتاده؟ سرهنگه كه داشت گریه میكرد گفت: صد بار به مهندس گفتم بابا  از بالا دستور اومده برات محافظ بزاریم ولی تو گوشش نرفت كه نرفت هی گفت من كی ام كه محافظ برام بزارین خدا خودش محافظه ماست حالا بیا و درستش كن جواب زن و بچه شو چی بدیم.

محلمون خیلی شلوغ شده بود نگاهی به حیاطشون انداختم یه سرباز كه قیافه اش برام خیلی آشنا بود و دیدم، آره راننده ی این سپاهیه بود كه هر روز میومد میبردش سریع رفتم و گفتم: سلام سركار تسلیت میگم  ببخشید میشه بگین چی شده؟ با تعجب گفت: مگه خبر ندارین؟ دیشب تو محلتون مهندس و ترور كردند. گفتم: ترور برای چی آخه؟ سرباز برگشت و گفت: بابا جناب سروان صالحی هم مهندس بود هم مخترع، تا حالا چند تا سیستم موشكی و هواپیماهای رادار گریز و از این جور چیزها  طراحی كرده  بود واسه همین فك كنم ترورش كردن. همین طور كه داشت میگفت یك نفر صداش زد تا برن بنر رو بزنن به دیوار، بنر رو كه باز كردن روش نوشته شده بود « شهادت مهندس علی صالحی را به جامعه سپاه پاسداران و جامعه ی علمی كشور تبریك و تسلیت عرض می نماییم. »  كوچه پر شده بود از سرباز و نظامی و ماشین هاشون كه یه هو یه كامیون بزرگ هم وارد كوچمون شد سرباز كه داشت با میخ بنر و محكم میكرد گفتم: ببخشید این كامیون برای چی داره میاد؟ گفت: فك كنم اومدن وسایل های مهندس و ببرن شهرستان شون آخه مهندس بچه شهرستان بود این خونه رو هم اجاره كرده بود  تا زن  و بچه اش راحت باشن والا خودش زیاد اهل تشریفات و این حرفها نبود.

نگاهی به بنر  روی دیوار انداختم عكس زیبایی داشت انگاری داشت واسه آدم لبخند میزد آروم  رفتم كنار عكسش  و گفتم: مهندس شرمنده اتم حلالم كن.

نویسنده: چیكا

 



درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic