نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 توسط چیکا

ولی انگار از رفتن بابا هنوز خبر نداشت ...

استاد داشت ورقه ها رو تصحیح می كرد و یكی یكی نمره ها رو می خوند تا اینكه رسید به ورقه ی من، اسممو خوند و از زیر عینكش نگاهی بهم انداخت و سری تكان داد. یكی دوباری با هم حرفمون شده بود و منتظر فرصتی بود تا     دِق و دلیش رو سرم در بیاره. برگشت و گفت: آره دیگه كسی كه با سهمیه بیاد دانشگاه از این بهتر نمیشه نتیجه اش میشه این (7) بیا ببر. من نمیدونم كجای دنیا قانونِ كه یكی چند روزی بره جبهه اونم برای چی؟ برای دفاع از وطنش كه وظیفه اش بوده و باید میرفته، حالا بیاد ادّعا كنه كه آقا ما باید تو همه جا جزء اولینها باشیم انگاری این ملت بهشون بدهكارن. بابا به ما چه نمی رفتین! البته دولت ام شكر خدا خودیه و اینا هر سازی میزنن اونام میرقصن. این آدمها تا هفت جد و آبادشونو سیر نكنن دست بردار این مملكت نیستن.

كیفمو برداشتم و گفتم: استاد احترام خودتونو نگه دارین. این برای چندمین بار، من با سهمیه نیومدم اینجا، این نمره هم كه میگین بخاطر مشكلی كه برام پیش اومده بود كم شده خدافظ. در كلاس و باز كردم و زدم بیرون.

تو مسیر خونه كپسول هوای بابا رو كه برای تعویض داده بودم گرفتم، لامصبها قیمتشو چند برابر برده بودن بالا. انگار دیگه نفس كشیدن هم برای این نسل حروم شده .

در خونه رو باز كردم و رفتم تو، مثل همیشه خونه خیلی ساكت بود، زهرا خواهر كوچكم تو گوشه ی اتاق مشغول بازی بود و پدر نیز روی تختش دراز كشیده بود. از پدر فقط یك جسم بی جان مانده بود این روزها دیگر صداها را هم نمی شنوید گویی دیگر از ما بریده بود و در فكر پرواز بود ولی با كدام بال! نگاهی به زهرا انداختم چند ماهی بود كه برایش یك جورچین ساده خریده بودم ولی هنوز كه هنوز بود نتوانسته بود درستش كند، دلم به حالش سوخت یاد  یاد حرف مادرخدا بیامرزم افتادم كه می گفت: احمد صبر داشته باش خدا بزرگ است تو اكنون برای زهرا هم پدری و هم برادر.

هر كدام از پدر یك چیز را به ارث برده بودیم من صبر را و زهرا شیمیایی شدنش را. او هم مثل من و بابا با هم سن و سالهایش فرق داشت. دختری 10 ساله كه قدرت جمع 1+1 را نداشت، شیمیایی بابا درذهن او نیزاثر كرده بود و دیگر قادر به فكر كردن نبود نگاهی به چشمان معصومش كردم هنوز در گوشه ی اتاق داشت با جور چین اش ور میرفت.

غذایی كه از دیشب مانده بود را گرم كردم و ناهار زهرا را دادم، سریع ظرفها را شستم تا امروز لااقل سر ساعت به محل كار بروم چند هفته ای میشد كه منشی آژانس محله یمان شده بودم. از دور نگاهی به چشمان پدر انداختم چشمانی كه به غیر از چشم شبیه همه چیز بودن، شیمیایی كاملاً ذوبشان كرده بود احساس كردم كه از من دلخور است انگار فهمیده بود كه این هفته محاسنش را اصلاح نكرده بودم یا برای زهرا...

  بغض گلویم را گرفت آرام در كنارش تختش نشستم. دلم خیلی پر بود از دانشگاه واستادانش و از این مردم قدر نشناس روزگار. صورتم را روی صورت لاغراش گذاشتم لحظه ای یاد حرفهای استاد افتادم اشك از چشمانم جاری شد و گفتم: بابا برای چه جنگیدی ؟ برای چه كسی ؟ برای اینها كه نمی فهمند! ولی دیگر جوابی نمیداد، خیلی تنهام شده بودم خیلی ، تنهاتر از...

آرام دستم را فشار داد لبخندی زیبا بر لبانش جاری شد و سپس دستم را رهاكرد و صورتش را رو به قبله چرخاند. دیگر واقعاً تنها شده بودم بغض گلویم را گرفته بود میخواستم فریاد بزنم كه ناگهان دستی كوچك از پشت، اشكهایم را پاك كرد. آری زهرا بود خوشحال به نظر می رسید گویا یك ردیف از جور چین اش را چیده بود ، ولی انگار از رفتن بابا هنوز خبر نداشت...

تقدیم به جانبازان شیمیایی



درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic