نوشته شده در تاریخ جمعه 20 خرداد 1390 توسط چیکا

یه خاطره

ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بود زنگ در زده شد، رفتم  تا در و باز كنم  یه خانم میانسالی كه چادر سرش بود پشت در ایستاده بود، در و باز كردم و گفتم: بفرمایید خانم؟ گفت: میخوام آقا رو ببینم. گفتم: خانم الان وقت استراحت آقاست  وقت ملاقات تموم شده برین فردا بیاین از ساعت 10 الی 11. ولی اصرار میكرد كه نمیشه من باید همین امروز آقا رو ببینم.  با تند مزاجی گفتم: " خانم گفتم كه آقا دارن استراحت میكنن  بعده یك ساعت هم جلسه دارن نمیشه لطفاً برین فردا بیاین." تا اینو گفتم زد زیر گریه و گفت: جلسه جلسه بابا من دو تا پسرهامو به خاطر فرمان آقا فرستادم جبهه الانم ازشون خبر ندارم چرا نمی زارین  برم تو ببینمشون. احساس كردم پسراش شهید شدن مجبور شدم برم پیش امام و بهشون بگم چون امام حساسیت خاصی روی مادران شهید داشتن. رفتم پیش امام و گفتم: آقا یه خانمی الان نیم ساعته كه اصرار دارن شما رو ببینن بهشونم میگم فردا بیان  ولی گوش نمیكنن انگاری مادر دو تا شهیده میگه باید امروز ببینه شما رو.

امام كه در حال مطالعه بودن دستی به محاسنشون كشیدن و گفتن: عیبی نداره بگین بیان« ولی كَلتی كه تو كمرش هست و ازش بگیرین.»

سریع با دو تا از خواهرها رفتم جلوی در و گفتم: آقا قبول كردن برید پیششون ولی ببخشید، باید بازرسی تون كنیم رنگ چهره ی زن پریده بود درست همون جایی كه امام گفته بودند یه كلت جاسازی كرده بود. بعد از ملاقات با امام معلوم شد كه از طرف گروهك منافقین ماموریت داشت تا امام رو ترور كنه.

چون 14 خرداد مصادف با سالروز رحلت امام خمینی (ره) هستش خواستیم تا از این مرد بزرگ هم یادی كرده باشیم روحشان شاد و یادشان گرامی باد، امیدوارم خوشتون باید.

نویسنده :چیكا

 



درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic