نوشته شده در تاریخ جمعه 3 تیر 1390 توسط چیکا

 یه همایش

سلام به همه ی چیكا دوستای عزیز مرسی از نظرهایی كه به من میدید، راستی سه تا مطلب: اولاً این مطلبمو هر چند زیاده ولی بخونید حتماً خوشتون میاد. دوما:ً من روزهای پنجشنبه  آپ میشم پس پنجشنبه شبها حتماً بهم سر بزنی.د سوما:ً بعضی از دوستها  كه پرسیده بودن منبع مطلب هام  از كجان بهشون میگم منبع شون كتاب داستانهای كوتاه چیكا هستند كه انشاله تو آینده نزدیك قراره چاپ بشه.

چند روزی میشد كه توی دانشگاه وِل وله افتاده بود كه سه شنبه قراره یه همایشی با موضوع « استاد، دانشجو و خانواده » برگزار شه. خیلی از بچه ها  بی تابی میكردند واسه اون روز و قرار بود كه با مادرهاشون بیان ولی من آرزو میكردم كه این همایش برگزار نشه. همیشه احساس حقارت میكردم كه مادرم توی دانشگامون خدمتكاره واسه همین تو این دو سالی كه اونجا درس میخوندم هیچ كس نفهیمده بود كه مرضیه خانم مادرمه یعنی با خودش هم طِی كرده بودم كه دوست ندارم توی دانشگاه كسی بفهمه كه ما مادر و فرزندیم واسه همین همیشه تو خونه هم باهاش بحث داشتم ولی چاره چی بود باید خرج خونه رو در میاورد. بالاخره اون روز نحس (سه شنبه) رسید همه ی مهمونا  اومده بودند اكثر بچه ها با مادرهاشون بودند حتی بعضی ها خواهراشونو هم آورده بودند سالن همایش پر پر بود ولی من خودم تنها توی گوشه ای ازسالن نشسته بودم. لیلا دوستم ازم پرسید: چرا تنها اومدی پس مادرت كو؟ ترسیدی بشناسیمش شیطون؟ برگشتم و گفتم: نه بابا مامان دیشب حالش یذره بد بود واسه همین نیومد در ضمن آدم  این طوری  راحت تره.

مراسم یك ساعتی میشد كه شروع شده بود واقعاً برنامه های جالبی داشتند از سخنرانش گرفته تا ... نگاهی به پشت سرم انداختم سالن همچنان پر پر بود یه خانمی كه اون ته سالن پشت سر همه با یه سینی استكان سر پا ایستاده بود نظرمو به خودش جلب كرد دقیق تر شدم انگار آشنا بود آره حدسم درست بود مادرم بود كه  اون ته ایستاده بود سریع رومو برگردوندم تا یه لحظه نبینه منو.

آخرهای برنامه بود نوبت به اهدای جوایز رسیده بود مجری از پشت تریبون گفت: قبل از اینكه دعوت كنم از خانم دكتر سازگار تا بیان برای گرفتن هدیه شون لازمه خدمت دوستان عرض كنم كه خانم دكتر این هفته طبق برنامه شون توی پاریس كلاس داشتن فقط و فقط بخاطر مراسم امروز ما تشریف آوردند تهران كه بنده  جا داره از طرف دانشگاه و تمامی دوستان ازشون تشكر كنم، در این لحظه دعوت میكنم از محقق و اندیشمند عزیزمون سركار خانم دكتر سازگار برای دریافت هدیه شون با تشویق مرتب. همه شروع كردند به تشویق و سوت زدن  خیلی آرزو  داشتم كه در آینده مثل دكتر سازگار باشم واقعاً  استاد به تمام معنا بودند استاد .

 خیلی با كلاس رفتند بالای سن تا جایزشونو  بگیرن همه داشتند همین طوری دست میزدن و سالن پر از شور بود كه یه هو خانم دكتر میكروفون  و  از مجری گرفتند و با همون لهجه ی فرانسوی شروع به فارسی حرف زدن كردند و گفتند: من از همه شما عزیزان تشكر میكنم واقعاً شما نسبت به بنده لطف دارین ولی بنده اجازه میخوام در این مراسم از یه خانمی كه  شماها خوب میشناسیدش و نسبت به بنده حق استادی دارن نام ببرم و كادمو به ایشون هدیه بدم هر چند ایشون تو این دانشگاه سمت خاصی ندارن  ولی  چند سال پیش یه حرفی رو  به  من زدند كه من تا حالا از هیچ  استادی نشنیده بودم و حرف ایشون تو زندگی شخصی و اجتماعی  من واقعاً خیلی تاثیر داشته  واسه همین همیشه از ایشون به عنوان استاد خودم یادم كردم  و خواهم كرد همه ی مجلس هیجان زده شده بودند كه استاد داره از كی حرف میزنه؟ احساس میكردم خانم نباتی رئیس دانشگامونو میگه ولی اون كه سمت داشت! استاد نگاهی به این ور و اون ور انداخت و گفت: من از خانم مرضیه سادات میخوام اگه توی سالن تشریف دارن بیان بالای سن و كادوشونو بگیرن. یه لحظه رنگ از چهره ام پرید همه تعجب كرده بودند "خانم مرضیه سادات" استاد چی داشت میگفت احساس كردم خواب دارم میبینم استاد اسم مادر منو صدا زد نگاهی به پشت سرم انداختم آره خودش بود مادرم سینی استكانها رو گذاشت روی یه صندلی و با همون مانتو و مقنعه اش كه اتو نداشتند رفت بالای سن، تا دكتر مادرمو دید باهاش روبوسی كرد و جایزه شو دو دستی  به مادرم داد هر دو تاشون لبخند میزدن همه جای وجودمو عرق سردی گرفته بود. مادرم  بین اون همه آدم پیرتر و لاغرتر از همه و به نظر میرسید كمرش از بس كار كرده بود داشت یواش یواش خم میشد استاد دست مادرمو و گرفت و تو همون جلو كنار خودش نشوند حالا اون جلو نشسته بود و من عقب، احساس عجیبی داشتم از خجالت میخواستم زمین باز شه و برم توش چشامو رو هم گذاشتم و رفتم توی حس .

 یه لحظه یه احساس سردی روی پیشونیم كردم زود چشمامو باز كردم مادرم بود كه داشت از پیشونیم می بوسید آروم كادو رو گذاشت روی دستام و گفت: دخترم نترس كسی ما رو نمیبینه بیا این مال تو من كه به جز تو كسی رو ندارم، این بار واقعاً از خدا میخواستم تا  یه جورایی منو از این دنیا ببره تا چشمم به چشمهای قشنگ مادرم نیافته خیلی شرمنده اش شده بودم  از رو صندلیم بلند شدم و افتادم روی پاهاش و زار زار گریه كردم  و داد زدم عزیز منو ببخش .

نویسنده: چیكا

 



درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic