نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 تیر 1390 توسط چیکا

حلبچه و یادگارش

سلام بچه ها این مطلب  رو به عشق حضرت ابولفضل بزرگ جانباز اسلام كه هفته ی بعد چهارم شعبان  ولادتش هست نوشتم و تقدیم میكنم به تموم جانبازهایی كه خیلی بی ادعا دارن تو این جامعه زندگی میكنن بدون اینكه كسی ازشون خبر داشته باشه .

عصر ساعت هفت بود كه با بچه ها سر كوچه نشسته بودیم و داشتیم از درس و دانشگاه حرف میزدیم كه یه هو  یه ماشین سرعتشو كم كرد و از جلومون رد شد یه نفر جلوی  ماشین نشسته بود كه قیافه اش خیلی ترسناك بود انگار كه تمام صورتش آب جوش ریخته بودن خیلی بد قیافه بود آدم از صورتش می ترسید تا این صحنه رو      بچه ها دیدند همه زدن زیر خنده، علی زود شكلك شو در آورد و عماد ام گفت: اگه شب بیاد خواب آدم ، وای چی میشه آدم زهر ترك میشه همین طور كه بچه داشتند می گفتند نگاهی به داخل كوچه انداختم ماشین چند تا خونه اون ور تر از خونه ی ما نگه داشت. به ساعتم نگاه كردم قرار بود برم نون بگیرم از بچه ها خداحافظی كردم و رفتم.

صبح ساعت هشت كلاس داشتم سریع از خواب پا شدم و كیف مو برداشتم و رفتم. كوچه خیلی خلوت بود دم در خونه نشستم تا كفشامو بپوشم دیدم یه خانمی دست یه بچه ی معلولی رو گرفته انگاری داشت می برد مدرسه طفلی بچه سرش اصلاً رو تنش بند نمی اومد همش داشت وِل می خورد  خانمه تا منو دید گفت: همسایه ببخشید یه لحظه می تونید به من كمك كنید سریع بلند شدم  و گفتم: بله خواهش می كنم. گفت: بی زحمت كمك كنید همسرمو سوار ویلچرش كنم تنهایی نمی تونم. رفتیم تو خونشون یه آقایی كه پشتش به طرف ما بود داشت قرآن میخوند  خانمه گفت: حاج آقا اگه آماده شدین بریم؟ مرد گفت: گفتم كه تنهایی نمی تونید شما برین من بعداً میرم دكتر. زنه برگشت و گفت: نه تنها نیستم این آقا پسر همسایه مون  اومده كمك دستش درد نكنه. تا آقاهه اینو شنید برگشت به طرف ما و لبخندی  زد،  وای یه لحظه شوكّه شدم این همون آقایی بود كه دیروز تو ماشین دیدیمش و با بچه ها كلی پشت سرش حرف زدیم  و خندیدیم. اصلاً صدای مهربونش به اون قیافه اش نمی خورد سلام دادم  و  رفتم جلو و زیر كتفشو گرفتیم  و  سوار ویلچرش كردیم  برگشت و گفت: آقا پسر شرمنده به زحمت افتادین گفتم: نه بابا وظیفمون بود نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و پرسیدم: ببخشید آب جوش ریخته صورتتون؟! بعده اینكه خودشو رو ویلچر مرتب كرد خندید و گفت: آره بیست سال پیش صدام تو حلبچه با شیمیایی سمپاشیش كرده تا مور و ملخ روش جمع نشه، یادگار اون موقع است. نترسیدی كه؟ منم تبسمی زدم  و گفتم: نه، ولی خیلی نامردی كرده خدا لعنتش كنه.

ویلچر و هل دادم و آوردم جلو درشون خانمه رفت تا در و قفل كنه دختره همین طوری جلو ی در منتظر ایستاده بود تا اینا بیان، آقاهه رفت سراغش و سرش رو دو دستی گرفت و گفت: فدات شم خیلی اذیت داره هان؟ اشك جلو چشمامو گرفت دختره كه سرش همین طوری وِل  می خورد خنده ای كرد و از صورت باباش بوسید و رفتند...

نویسنده:چیكا



درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic