نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 خرداد 1390 توسط چیکا

آخه مامان، كفشهای زینب خیلی كهنه شدند

اتوبوس خیلی شلوغ بود به زور سوار شدم و همون جلو كنار راننده سر پا ایستادم. همین طور كه ایستاده بودم دیدم یه پسر بچه ای ته اتوبوس دو سه شاخه گل دستش گرفته و داره میفروشه با هزار مكافات خودمو به پشت رسوندم تا یه شاخه از گلهاشو بخرم  تا من برسم همشو فروخته بود و فقط یه شاخه دستش بود رفتم كنارش و گفتم: آقا پسر چند میفروشی؟ پسره برگشت و گفت: هزار تومن ولی این واسه خودمه فروشی نیست. یه پنج هزاری از جیبم در آوردم و دادم بهش و گفتم: حالا سخت نگیر اینو بده من تو خودت بعداً میخری آخه واقعاً خیلی قشنگه، پسره برگشت و یه نگاهی به ته اتوبوس انداخت و یه نگاهی به پنج هزاری توی دستم و شاخه گل رو بهم داد.

اتوبوس نگه داشت و همه پیاده شدند یك ماهی میشد كه سر مزار همسرم نیومده بودم مثل همیشه راهمو از داخل مزارها انداختم. اونقدر سر پا ایستاده بودم كه كمرم درد میكرد رفتم و زیر سایه یه درخت نشستم احساس كردم از پشت سرم صدایی داره میاد برگشتم و یه نگاهی به پشت سرم انداختم همون پسر بچه ی گل فروش با یه دختر كوچیكی سر مزار نشسته بودند انگار خواهرش بود، دختره كه داشت گریه میكرد رو به پسره كرد و گفت: آخه چرا فروختی هان؟ اون گل سهم مامان بود الان مامان از دستمون ناراحت میشه پسر بچه كه سرشو پایین انداخته بود و داشت خاكهای قبر مادرشو پاك میكرد گریه اش گرفت و آروم گفت: مامان جون ببخش كه گلِت رو فروختم آخه، برگشت و نگاهی به كفشهای كهنه ی خواهرش انداخت و گفت: آخه مامان، كفشهای زینب خیلی كهنه شدند..

هر دوتاشون داشتند گریه میكردند بغض گلومو گرفت آروم خم شدم و شاخه گلی رو كه دستم بود از همون بالا انداختم روی مزار مادرشون و دور شدم.

نویسنده:چیكا



نوشته شده در تاریخ جمعه 20 خرداد 1390 توسط چیکا

یه خاطره

ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بود زنگ در زده شد، رفتم  تا در و باز كنم  یه خانم میانسالی كه چادر سرش بود پشت در ایستاده بود، در و باز كردم و گفتم: بفرمایید خانم؟ گفت: میخوام آقا رو ببینم. گفتم: خانم الان وقت استراحت آقاست  وقت ملاقات تموم شده برین فردا بیاین از ساعت 10 الی 11. ولی اصرار میكرد كه نمیشه من باید همین امروز آقا رو ببینم.  با تند مزاجی گفتم: " خانم گفتم كه آقا دارن استراحت میكنن  بعده یك ساعت هم جلسه دارن نمیشه لطفاً برین فردا بیاین." تا اینو گفتم زد زیر گریه و گفت: جلسه جلسه بابا من دو تا پسرهامو به خاطر فرمان آقا فرستادم جبهه الانم ازشون خبر ندارم چرا نمی زارین  برم تو ببینمشون. احساس كردم پسراش شهید شدن مجبور شدم برم پیش امام و بهشون بگم چون امام حساسیت خاصی روی مادران شهید داشتن. رفتم پیش امام و گفتم: آقا یه خانمی الان نیم ساعته كه اصرار دارن شما رو ببینن بهشونم میگم فردا بیان  ولی گوش نمیكنن انگاری مادر دو تا شهیده میگه باید امروز ببینه شما رو.

امام كه در حال مطالعه بودن دستی به محاسنشون كشیدن و گفتن: عیبی نداره بگین بیان« ولی كَلتی كه تو كمرش هست و ازش بگیرین.»

سریع با دو تا از خواهرها رفتم جلوی در و گفتم: آقا قبول كردن برید پیششون ولی ببخشید، باید بازرسی تون كنیم رنگ چهره ی زن پریده بود درست همون جایی كه امام گفته بودند یه كلت جاسازی كرده بود. بعد از ملاقات با امام معلوم شد كه از طرف گروهك منافقین ماموریت داشت تا امام رو ترور كنه.

چون 14 خرداد مصادف با سالروز رحلت امام خمینی (ره) هستش خواستیم تا از این مرد بزرگ هم یادی كرده باشیم روحشان شاد و یادشان گرامی باد، امیدوارم خوشتون باید.

نویسنده :چیكا

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 خرداد 1390 توسط چیکا

پیر زنی با كمر نیمه خمیده

بارون تازه شروع به باریدن كرده بود، كاپشنو و پوشیدم و یه نایلون سرم كردم رفتم سر زمین، توی راه حاج عباس رو دیدم كه با موتورش داشت میرفت طرف باغش تا منو دید ترمز كرد و گفت: 

- سلام آقا صالح تو این هوا كجا داری میری؟

سلام حاجی دارم میرم سر زمین

- كدوم، همونی كه گندم كاشتین؟

 - آره همون

- بیا بالا برسونمت منم میرم اون وری

- باشه حاجی دستت درد نكنه

موتور از زمین كنده  شد و راهی شدیم توی مسیر یه هو حاج عباس سرعتشو كم كرد و گفت: صالح صدامو میشنوی؟

 گفتم: آره حاجی

 - صالح  یه حرفهایی شنیدم ازت حقیقت داره؟

  - حاجی چه حرفایی ؟!

- دیشب زری خانم می گفت: یه مدته كه خونه ی ننه ات نمیری؟ آخه چرا؟ گناه داره پیر زن.

- والله حاجی چی بگم آره سه چهار ماهی میشه كه نرفتم، خودت كه میبینی مردم ده چی میگن پشت سرش. خسته شدم از اخلاقش چیكار كنم بهش میگم بابا من پسرتم لااقل به من بگو آقام كجاست، چه بلایی سرش آوردی ولی انگار نه انگار كه داری با اون حرف میزنی همین طوریش كه لال بود حالا بیا اون موقع ببینش! حاجی من دیگه بچه نیستم 22 ساله كه از آقام خبر ندارم نمیدونم كجاست مرده یا زنده است فقط از مردم شنیدم، بچه كه بودم آقا و ننه ام چند روزی رفتن شهر وقتی ام برگشتن دیگه آقام  همراش نبود بالاخره حاجی منم حق دارم بدونم چه بلایی سرش اومده.

اینم كه زبون بسته شده و هیچ حرفی نمیزنه فقط  بلده از كله ی صبح بره سر زمین و شب برگرده فقط كار، كار انگار نه انگار كه خونواده ام داره. راستش و بخوای  حاجی رعنا هم از وقتی كه جدا شدیم راحت شده به اونم فشار میومد، الان خودشو و خودش هركاری ام دلش میخواد خودش بكنه.

- حاج عباس كلاه كاپشن شو گذاشت و گفت: والله چی بگم، آره زندگی با همچین آدمی مشكله ولی چه باید كرد باید تحملش كنی مادرته، حرف مردم ام كه تموم شدنی نیست یه روز میگن اون آقا تو كشته و زبونش گرفته ام یه روز ام میگن نه اون از بچگی اینطوری بود.

 - حاجی تو رو خدا تمومش كن نمیخوام بشنوم، بزار همین طوری كه هست باشه.

باران شدیدتر شد طوری كه حاج عباس نمی تونست موتور را برونه، موتور و کشید کنار روبه من گفت:

- صالح صلاح نیست تو این وضعیت بریم سر زمین هوا خیلی بده نیم ساعت اینطوری بباره همه جا رو سیل می گیره بیا برگردیم دِه .

- باشه حاجی دور بزن بریم .

وارد ده که شدیم، آب همه جای ده رو گرفته بود مردم تو جنب و جوش بودن همه ریخته بودن بیرون تا جلوی سیل رو بگیرن. سقف اتاق ما هم چكّه می كرد سریع رفتم خونه تا درستش كنم یه نایلون بزرگ از رعنا گرفتم و رفتم پشت بام از این بالا همه چیز كاملاً معلوم بود وضعیت دِه خیلی بهم ریخته بود نگاهی به محله ی پایین انداختم، یه پیرزن با كمر نیمه خمیده كه اوركت و پوتین تنش  بود داشت  سر كوچه شون شن  می ریخت تا آب تو محلشون نره همه جاش گِلی شده بود انگار، چند باری زمین خرده بود دلم خیلی به حالش سوخت.

فردای اون روز بارون دیگه قطع شده بود و اوضاع دِه كمی آرام تر، مردم میگفتن باغ های میوه همشون خراب شدن كاپشنمو پوشیدم و به طرف باغ راهی شدم .

سركوچه مون احمد پسر حاج عباس نفس نفس زنان خودش و به من رسوند و گفت: آقا صالح آقا صالح نه نه ات، نه نه ات

گفتم: نه نه ام چی ها بگو طوریش شده؟

- میگن از دیشب همین طوری افتاده وسط حیاط خونه ش.

سریع خودمو به خونه رسوندم. همه ی زنهای محله دورش جمع شده بودند زانو هام به لرزه افتادند جلوتر كه رفتم دیدم همون پیرزنِ قد خمیده كه دیروز اوركت و پوتین تنش بود، نه نه ی من بود. تو این چند ماهی كه پیشش نبودم انگاری خیلی سخت براش گذشته بود هم لاغر شده بود و هم كمرش ام خم ...

عصر اون روز تو مسجد دهمون مراسمش بود مردم دِه زیاد نیومده بودند اِلا چند تا از همسایه هامون اونایی هم كه میومدن بجای تسكین نمك رو زخم میزدند فقط بلد بودن بگن خدا از تقصیراتش بگذره.

سرمو پایین انداخته بودم و با حال روز خودم گریه میكردم كه یه هو دیدم چند تا آقا و خانم وارد مسجد شدن بیست سی نفری میشدن همراه خودشون یه دسته گل و بنر آورده بودند نمیدونستم از كجا اومدند یكی شون جلو اومد و باهام روبوسی كرد و گفت: خدا صبرتون بده.

بعدش بنری كه آورده بودند و زدند به دیوار مسجد روی بنر عكس آقام بود و زیرش نوشته شده بود " درگذشت همسر شهید باقری را خدمت بازماندگانش تسلیت عرض میكنیم "

بغض گلومو گرفت نمیدونستم چیكار كنم فقط یه كسی رو میخواستم تا سرمو بزارم روی پاهاشو گریه كنم  ولی افسوس كه دیگه اون كس نبود و رفته بود حالا من مانده بودم و عده ای مردم ِ...

به درود: چیكا

 



درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic