نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 تیر 1390 توسط چیکا

سلام، به خاطر تاخیر یك هفته ای از تون معذرت میخوام این هفته دو تا لطیفه از زمون جنگ براتون نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.
زدم، نزدم!
وسط‌ عملیات‌ خیبر، احمدی‌ خودش‌ را آماده‌ کرد تا هلیکوپتری‌ را که‌ از روبرو می‌آمد، هدف بگیرد. هلیکوپتر که‌ به‌ خاکریز نزدیک‌ شد، احمدی‌ موشک‌ را روی‌ دوش‌ گرفت‌ و پس‌ از نشانه‌گیری‌ آن‌ را شلیک‌ کرد. موشک‌ از کنار هلیکوپتر رد شد. خوب‌ که‌ نگاه‌ کردم‌ دیدم‌ هلیکوپتر شروع‌ کرد به‌ شلیک‌ موشک‌. احمدی‌ که‌ دود حاصل‌ از شلیک‌ موشک ها را دید، به‌ خیال‌ اینکه ‌موشک‌ خودش‌ به‌ هلیکوپتر اصابت‌ کرده‌، کف‌ دست هایش‌ را به‌ هم‌ ‌کوبید وتوی‌ خاکریز بالا و پایین‌ ‌پرید و با خوشحالی‌ گفت‌:
ـ زدم‌ زدم‌... زدم‌ زدم‌...


ولی‌ تا موشک های‌ هلیکوپتر روی‌ خاکریز خورد و منفجر شدند، احمدی‌ که‌ دید بدجوری‌ خراب‌ کرده‌، برای‌ اینکه‌ ضایع‌ نشود و خودش‌ را کنترل‌ کند، باهمان‌ حال‌ شادی‌ و خنده‌ و در حالی‌ که‌ دست‌ می‌زد ادامه‌ داد:
ـ زدم‌ زدم‌... نزدم‌ نزدم‌... نزدم‌ نزدم‌...

                                                             آقای زورو
جثه‌ ریزی‌ داشت‌ و مثل‌ همه‌ بسیجی ها خوش‌ سیما بود و خوش‌ مَشرَب‌. فقط‌ یک‌ کمی‌ بیشتر از بقیه‌ شوخی‌ می‌کرد.البته اونم تا اندازه ی خودش نه بیش از اندازه سعی‌ می‌کرد دل‌ بچه ها را شادکند.

از روزی‌ که‌ آمد، اتفاقات‌ عجیبی‌ در اردوگاه‌ تخریب‌ افتاد. لباس های‌ نیروها که‌ خاکی‌ بود و در کنار ساکهای شان‌ افتاده بود، شبانه‌ شسته‌ می‌شد وصبح‌ روی‌ طناب‌ وسط‌ اردوگاه‌ خشک‌ شده‌ بود. ظرف‌ غذای‌ بچه‌ها هر دو، سه‌ تا دسته‌، نیمه‌های‌ شب‌ خود به‌ خود شسته‌ می‌شد. هر پوتینی‌ که‌ شب‌بیرون‌ از چادر می‌ماند، صبح‌ واکس‌ خورده‌ و برّاق‌ جلوی‌ چادر قرار داشت‌...
او که‌ از همه‌ کوچکتر و شوختر بود، وقتی‌ این‌ اتفاقات‌ جالب‌ را می‌دید، می‌خندید و می‌گفت‌: بابا این‌ کیه‌ که‌ شب ها زورو بازی‌ در می‌آره‌ و لباس‌ بچه‌ها و ظرف‌ غذا را می‌شوره‌؟
و گاهی‌ هم می‌گفت‌: آقای‌ زورو، لطف‌ کنه‌ و امشب‌ لباس های‌ منم‌ بشوره‌ وپوتین هام‌ رو هم‌ واکس‌ بزنه‌.

بعد از عملیات‌، وقتی‌ "علی‌ قزلباش‌" شهید شد، یکی‌ از بچه‌ها با گریه‌ گفت‌: بچه‌ها یادتونه‌ چقدر قزلباش‌ زوروی‌ گردان‌ رو مسخره‌ می‌کرد؟ زورو خودش‌ بود و به‌ من‌ قسم‌ داده‌ بود که‌ به‌ کسی‌ نگم‌.

                                                                                                          نوشته : چیكا



نوشته شده در تاریخ جمعه 17 تیر 1390 توسط چیکا

مهندس شرمنده اتم

توی محلمون یه آقایی بود كه از تیپ و قیافه اش معلوم بود سپاهیه سن و سال زیادی ام  نداشت بیست و هشت نه سالش به زور می شد ولی با این حال یه خونه داشت كه چند میلیون می ارزید هر روز صبح هم هم یه سرباز میومد میبردش و شبها می آوردش خلاصه اینكه بد نمی گذشت واسش. یه روز كه با بچه ها سر كوچه  نشسته بودیم یه هو این آقاهه پیداش شد رو به جواد كردم و گفتم: آقا جواد نگاه كن هم سن و سال تو هستش ببین چقدر مفت و مجانی داره با پول بیت المال حال میكنه صبح راننده اش میاد میبره شب ام میاردتش خونه و زندگی و زن و بچه هم كه داره و لی تو چی هنوز كه هنوزه آس و پاس داری واسه خودت وِل میگردی. جواد سری خاروند و گفت: عیبی نداره داداش دوره دوره ایناست نوبت ما هم میرسه صبر كن. رامین كه اون ته  نشسته بود برگشت و گفت: پول مفت كه خوردن نداره الان تو این محل بهترین خونه رو اون داره خدا میدونه تو سپاه چیكار میكنن.

ساعت 9 صبح بود بابا كه چند دقیقه ای نمی شد رفته بود بیرون تا نون بخره زود برگشت خونه و گفت: خانم انگاری كسی تو محل فوت كرده؟ مامانم با تعجب گفت: كی؟ كدوم همسایه؟ بابام گفت: نمی شناسمش دو سه تا خونه اون ور تر از ما، همون خونه بزرگه. تا این و شنیدم پیرهن مو تنم كردم و رفتم بیرون بچه ها همشون جمع بودن رفتم كنار رامین و گفتم: رامین چی شده كی مرده؟ رامین كه داشت توی خونشونو نگاه میكرد گفت: بابا میگن نمرده  شهید شده  نگاهی  بهش كردم و با خنده گفتم: شهید! اینا هم شورشو در آوردن هر كی تو رختخوابش می میره میگن شهید! یه هو چند تا سرهنگ از خونه ی سپاهیه اومدن بیرون داشتن با هم حرف میزدند یواشكی رفتم كنارشون تا ببینم قضیه از چه قراره یكی شون برگشت و گفت: جناب سرهنگ چی شده شما تو جریان كامل ماجرا هستین؟ كِی مهندس و زدن كجا این اتفاق افتاده؟ سرهنگه كه داشت گریه میكرد گفت: صد بار به مهندس گفتم بابا  از بالا دستور اومده برات محافظ بزاریم ولی تو گوشش نرفت كه نرفت هی گفت من كی ام كه محافظ برام بزارین خدا خودش محافظه ماست حالا بیا و درستش كن جواب زن و بچه شو چی بدیم.

محلمون خیلی شلوغ شده بود نگاهی به حیاطشون انداختم یه سرباز كه قیافه اش برام خیلی آشنا بود و دیدم، آره راننده ی این سپاهیه بود كه هر روز میومد میبردش سریع رفتم و گفتم: سلام سركار تسلیت میگم  ببخشید میشه بگین چی شده؟ با تعجب گفت: مگه خبر ندارین؟ دیشب تو محلتون مهندس و ترور كردند. گفتم: ترور برای چی آخه؟ سرباز برگشت و گفت: بابا جناب سروان صالحی هم مهندس بود هم مخترع، تا حالا چند تا سیستم موشكی و هواپیماهای رادار گریز و از این جور چیزها  طراحی كرده  بود واسه همین فك كنم ترورش كردن. همین طور كه داشت میگفت یك نفر صداش زد تا برن بنر رو بزنن به دیوار، بنر رو كه باز كردن روش نوشته شده بود « شهادت مهندس علی صالحی را به جامعه سپاه پاسداران و جامعه ی علمی كشور تبریك و تسلیت عرض می نماییم. »  كوچه پر شده بود از سرباز و نظامی و ماشین هاشون كه یه هو یه كامیون بزرگ هم وارد كوچمون شد سرباز كه داشت با میخ بنر و محكم میكرد گفتم: ببخشید این كامیون برای چی داره میاد؟ گفت: فك كنم اومدن وسایل های مهندس و ببرن شهرستان شون آخه مهندس بچه شهرستان بود این خونه رو هم اجاره كرده بود  تا زن  و بچه اش راحت باشن والا خودش زیاد اهل تشریفات و این حرفها نبود.

نگاهی به بنر  روی دیوار انداختم عكس زیبایی داشت انگاری داشت واسه آدم لبخند میزد آروم  رفتم كنار عكسش  و گفتم: مهندس شرمنده اتم حلالم كن.

نویسنده: چیكا

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 تیر 1390 توسط چیکا

حلبچه و یادگارش

سلام بچه ها این مطلب  رو به عشق حضرت ابولفضل بزرگ جانباز اسلام كه هفته ی بعد چهارم شعبان  ولادتش هست نوشتم و تقدیم میكنم به تموم جانبازهایی كه خیلی بی ادعا دارن تو این جامعه زندگی میكنن بدون اینكه كسی ازشون خبر داشته باشه .

عصر ساعت هفت بود كه با بچه ها سر كوچه نشسته بودیم و داشتیم از درس و دانشگاه حرف میزدیم كه یه هو  یه ماشین سرعتشو كم كرد و از جلومون رد شد یه نفر جلوی  ماشین نشسته بود كه قیافه اش خیلی ترسناك بود انگار كه تمام صورتش آب جوش ریخته بودن خیلی بد قیافه بود آدم از صورتش می ترسید تا این صحنه رو      بچه ها دیدند همه زدن زیر خنده، علی زود شكلك شو در آورد و عماد ام گفت: اگه شب بیاد خواب آدم ، وای چی میشه آدم زهر ترك میشه همین طور كه بچه داشتند می گفتند نگاهی به داخل كوچه انداختم ماشین چند تا خونه اون ور تر از خونه ی ما نگه داشت. به ساعتم نگاه كردم قرار بود برم نون بگیرم از بچه ها خداحافظی كردم و رفتم.

صبح ساعت هشت كلاس داشتم سریع از خواب پا شدم و كیف مو برداشتم و رفتم. كوچه خیلی خلوت بود دم در خونه نشستم تا كفشامو بپوشم دیدم یه خانمی دست یه بچه ی معلولی رو گرفته انگاری داشت می برد مدرسه طفلی بچه سرش اصلاً رو تنش بند نمی اومد همش داشت وِل می خورد  خانمه تا منو دید گفت: همسایه ببخشید یه لحظه می تونید به من كمك كنید سریع بلند شدم  و گفتم: بله خواهش می كنم. گفت: بی زحمت كمك كنید همسرمو سوار ویلچرش كنم تنهایی نمی تونم. رفتیم تو خونشون یه آقایی كه پشتش به طرف ما بود داشت قرآن میخوند  خانمه گفت: حاج آقا اگه آماده شدین بریم؟ مرد گفت: گفتم كه تنهایی نمی تونید شما برین من بعداً میرم دكتر. زنه برگشت و گفت: نه تنها نیستم این آقا پسر همسایه مون  اومده كمك دستش درد نكنه. تا آقاهه اینو شنید برگشت به طرف ما و لبخندی  زد،  وای یه لحظه شوكّه شدم این همون آقایی بود كه دیروز تو ماشین دیدیمش و با بچه ها كلی پشت سرش حرف زدیم  و خندیدیم. اصلاً صدای مهربونش به اون قیافه اش نمی خورد سلام دادم  و  رفتم جلو و زیر كتفشو گرفتیم  و  سوار ویلچرش كردیم  برگشت و گفت: آقا پسر شرمنده به زحمت افتادین گفتم: نه بابا وظیفمون بود نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و پرسیدم: ببخشید آب جوش ریخته صورتتون؟! بعده اینكه خودشو رو ویلچر مرتب كرد خندید و گفت: آره بیست سال پیش صدام تو حلبچه با شیمیایی سمپاشیش كرده تا مور و ملخ روش جمع نشه، یادگار اون موقع است. نترسیدی كه؟ منم تبسمی زدم  و گفتم: نه، ولی خیلی نامردی كرده خدا لعنتش كنه.

ویلچر و هل دادم و آوردم جلو درشون خانمه رفت تا در و قفل كنه دختره همین طوری جلو ی در منتظر ایستاده بود تا اینا بیان، آقاهه رفت سراغش و سرش رو دو دستی گرفت و گفت: فدات شم خیلی اذیت داره هان؟ اشك جلو چشمامو گرفت دختره كه سرش همین طوری وِل  می خورد خنده ای كرد و از صورت باباش بوسید و رفتند...

نویسنده:چیكا



نوشته شده در تاریخ جمعه 3 تیر 1390 توسط چیکا

 یه همایش

سلام به همه ی چیكا دوستای عزیز مرسی از نظرهایی كه به من میدید، راستی سه تا مطلب: اولاً این مطلبمو هر چند زیاده ولی بخونید حتماً خوشتون میاد. دوما:ً من روزهای پنجشنبه  آپ میشم پس پنجشنبه شبها حتماً بهم سر بزنی.د سوما:ً بعضی از دوستها  كه پرسیده بودن منبع مطلب هام  از كجان بهشون میگم منبع شون كتاب داستانهای كوتاه چیكا هستند كه انشاله تو آینده نزدیك قراره چاپ بشه.

چند روزی میشد كه توی دانشگاه وِل وله افتاده بود كه سه شنبه قراره یه همایشی با موضوع « استاد، دانشجو و خانواده » برگزار شه. خیلی از بچه ها  بی تابی میكردند واسه اون روز و قرار بود كه با مادرهاشون بیان ولی من آرزو میكردم كه این همایش برگزار نشه. همیشه احساس حقارت میكردم كه مادرم توی دانشگامون خدمتكاره واسه همین تو این دو سالی كه اونجا درس میخوندم هیچ كس نفهیمده بود كه مرضیه خانم مادرمه یعنی با خودش هم طِی كرده بودم كه دوست ندارم توی دانشگاه كسی بفهمه كه ما مادر و فرزندیم واسه همین همیشه تو خونه هم باهاش بحث داشتم ولی چاره چی بود باید خرج خونه رو در میاورد. بالاخره اون روز نحس (سه شنبه) رسید همه ی مهمونا  اومده بودند اكثر بچه ها با مادرهاشون بودند حتی بعضی ها خواهراشونو هم آورده بودند سالن همایش پر پر بود ولی من خودم تنها توی گوشه ای ازسالن نشسته بودم. لیلا دوستم ازم پرسید: چرا تنها اومدی پس مادرت كو؟ ترسیدی بشناسیمش شیطون؟ برگشتم و گفتم: نه بابا مامان دیشب حالش یذره بد بود واسه همین نیومد در ضمن آدم  این طوری  راحت تره.

مراسم یك ساعتی میشد كه شروع شده بود واقعاً برنامه های جالبی داشتند از سخنرانش گرفته تا ... نگاهی به پشت سرم انداختم سالن همچنان پر پر بود یه خانمی كه اون ته سالن پشت سر همه با یه سینی استكان سر پا ایستاده بود نظرمو به خودش جلب كرد دقیق تر شدم انگار آشنا بود آره حدسم درست بود مادرم بود كه  اون ته ایستاده بود سریع رومو برگردوندم تا یه لحظه نبینه منو.

آخرهای برنامه بود نوبت به اهدای جوایز رسیده بود مجری از پشت تریبون گفت: قبل از اینكه دعوت كنم از خانم دكتر سازگار تا بیان برای گرفتن هدیه شون لازمه خدمت دوستان عرض كنم كه خانم دكتر این هفته طبق برنامه شون توی پاریس كلاس داشتن فقط و فقط بخاطر مراسم امروز ما تشریف آوردند تهران كه بنده  جا داره از طرف دانشگاه و تمامی دوستان ازشون تشكر كنم، در این لحظه دعوت میكنم از محقق و اندیشمند عزیزمون سركار خانم دكتر سازگار برای دریافت هدیه شون با تشویق مرتب. همه شروع كردند به تشویق و سوت زدن  خیلی آرزو  داشتم كه در آینده مثل دكتر سازگار باشم واقعاً  استاد به تمام معنا بودند استاد .

 خیلی با كلاس رفتند بالای سن تا جایزشونو  بگیرن همه داشتند همین طوری دست میزدن و سالن پر از شور بود كه یه هو خانم دكتر میكروفون  و  از مجری گرفتند و با همون لهجه ی فرانسوی شروع به فارسی حرف زدن كردند و گفتند: من از همه شما عزیزان تشكر میكنم واقعاً شما نسبت به بنده لطف دارین ولی بنده اجازه میخوام در این مراسم از یه خانمی كه  شماها خوب میشناسیدش و نسبت به بنده حق استادی دارن نام ببرم و كادمو به ایشون هدیه بدم هر چند ایشون تو این دانشگاه سمت خاصی ندارن  ولی  چند سال پیش یه حرفی رو  به  من زدند كه من تا حالا از هیچ  استادی نشنیده بودم و حرف ایشون تو زندگی شخصی و اجتماعی  من واقعاً خیلی تاثیر داشته  واسه همین همیشه از ایشون به عنوان استاد خودم یادم كردم  و خواهم كرد همه ی مجلس هیجان زده شده بودند كه استاد داره از كی حرف میزنه؟ احساس میكردم خانم نباتی رئیس دانشگامونو میگه ولی اون كه سمت داشت! استاد نگاهی به این ور و اون ور انداخت و گفت: من از خانم مرضیه سادات میخوام اگه توی سالن تشریف دارن بیان بالای سن و كادوشونو بگیرن. یه لحظه رنگ از چهره ام پرید همه تعجب كرده بودند "خانم مرضیه سادات" استاد چی داشت میگفت احساس كردم خواب دارم میبینم استاد اسم مادر منو صدا زد نگاهی به پشت سرم انداختم آره خودش بود مادرم سینی استكانها رو گذاشت روی یه صندلی و با همون مانتو و مقنعه اش كه اتو نداشتند رفت بالای سن، تا دكتر مادرمو دید باهاش روبوسی كرد و جایزه شو دو دستی  به مادرم داد هر دو تاشون لبخند میزدن همه جای وجودمو عرق سردی گرفته بود. مادرم  بین اون همه آدم پیرتر و لاغرتر از همه و به نظر میرسید كمرش از بس كار كرده بود داشت یواش یواش خم میشد استاد دست مادرمو و گرفت و تو همون جلو كنار خودش نشوند حالا اون جلو نشسته بود و من عقب، احساس عجیبی داشتم از خجالت میخواستم زمین باز شه و برم توش چشامو رو هم گذاشتم و رفتم توی حس .

 یه لحظه یه احساس سردی روی پیشونیم كردم زود چشمامو باز كردم مادرم بود كه داشت از پیشونیم می بوسید آروم كادو رو گذاشت روی دستام و گفت: دخترم نترس كسی ما رو نمیبینه بیا این مال تو من كه به جز تو كسی رو ندارم، این بار واقعاً از خدا میخواستم تا  یه جورایی منو از این دنیا ببره تا چشمم به چشمهای قشنگ مادرم نیافته خیلی شرمنده اش شده بودم  از رو صندلیم بلند شدم و افتادم روی پاهاش و زار زار گریه كردم  و داد زدم عزیز منو ببخش .

نویسنده: چیكا

 



درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic